به من بگو
فقط بگو چه جوری زندگی کنم
در حالی دارم دیوانه می شوم
به من بگو
احساسم را تا کی در درونم مدفون کنم؟
تا کی به همه حتی به خودم دورغ بگویم
تا کی قرار است مایه ی آبرو ریزی باشم؟
تا کی قرار است دیوانه گی را پس بزنم؟
تا کی قرار است مثل آدم های سالم رفتار کنم؟
چرا مرا نمی فهمی ؟
چرا نمی فهمی دیگر تحملش را ندارم
چرا نمی فهمی دارم خرد می شوم
دعاهایم به درگاهت هیچ بود
گریه هایم برایت مسخره بود
تو به من می خندیدی وقتی داشتم دست و پا می زدم و گریه میکردم
وقتی داشتم در گند ابی که تو افریدی مثل یک مرده زندگی میکردم
تو تنها می خندیدی
حالا داری با من چه می کنی
افسردگی را می خواهم افسردگی را دوست دارم
نمی توانی آن را از من بگیری
مگر می شود مثل من بود و افسرده نبود؟
تو خدا نیستی
تو دیوانه ای
تو وحشی ترین موجودی
از تو و کارهای احمقانه ات نفرت دارم
رهایم کن دیگر نمی خواهم زندگی کنم
موضوع مطلب :
دلتنگی های من