چند شب بود که نیمه های شب در میان خواب ناز صدای ناله ی سگی مرا بیدار میکرد

گاهی آنقدر خسته و خواب آلود بودم که سریع خوابم میبُرد

گاهی از جایم بلند میشدم و پرده را کنار میزدم و از بالا تا پایین کوچه به دنبال صاحب صدا میکشتم و پیداش نمیکردم

بالاخره یک روز صبح او را سر کوچه دیدم سگ نصبتاً بزرگی بود

اگر به من حمله میکرد هیچ دفاعی نداشتم

مجبور بودم از رو برویش رد شوم کمی ترس داشتم اما سگ همان جا آرام ایستاده بود نگاهش دوستانه بود و زبانش آویزان

لبخند گشادی بر لبم نشست و زیر لب گفتم تو سگ خوبی هستی

و رفتم دنبال کارم باز هم آن شب صدای ناله هایش آمد و این بار دلم برای ناله های تنهایی شبهایش سوخت

حس میکردم که از تنهایی رنج میبَرد اما او اینجا چه میکرد در مرکز شهر تهران
؟ از کجا آمده بود؟ چطور به اینجا رسیده بود؟چطور یک شبه پیدایش شده بود؟

تابستان گرمی بود و او گاهی برای خنک کرد
ن خودش داخل جوی آب قدم میزد زبانش همواره بیرون بود و چهره دوستانه اش را پر محبتتر میکرد

گاهی بچه ها سنگش میزدند اما او حمله نمیکرد او می
توانست آنها را بـدَرَد اما چرا این کار را نمیکرد؟ چرا از خودش دفاع نمیکرد؟

یک شب دیگر صدایش نیاد نمیدانم سر انجامش چه شد

گاهی پشت بند ناله هایش صدای غُر زدن
مردم می آمد

شاید آخر مردم کار خودشان را کردند شاید شهرداری را خبر کردند

و آنها آمدند و بردنش که در گوشه ای از شهر مرگ دردناکش را رقم زنند

نمیدانم او از کجا به اینجا پناه آورده بود اما پناهگاهش اصلاً امن نبود


خواب شبهایمان از زندگی او برایمان با ارزشتر بود

چطور اسم خود را انسان میگذاریم نمیدانم خودمان را درک نمیکنم