قلب کوچکت طاقت این همه غم نداشت

 

جسمت طاقت این همه درد نداشت

چشمان معصومت طاقت دیدن این همه بی رحمی را نداشت

 

میترسم از روزی که بخواهم جواب این همه بی وجدانی را بدهم

حق تو زندگی آرام و شیرین بود

حقت را از تو گرفتم نصیبت از زندگی درد و سختی شد

تو را که در خیابان میبینم جریمه میکنم به بازداشتگاه سگها منتقل میکنم

تو را میکشم گرسنه میگذارم زجر میدهم

از انسانیت چه برایم مانده؟

فقط ادعایش

تو اما با همان حیوانیتت از ما انسانتری تو هنوز برای ما گله داری میکنی

 

حتی تویی که پاهایت توان راه رفتن ندارد باز هم شانه خالی نمیکنی

 

تو هنوز مجروحان را از زیر آوار  پیدا میکنی

 

هنوز تو راهنمای کورهایی

 

اینطور معصومانه نگاهم نکن ما فقط تو را برای سوء استفاده میخواهیم

 

نه دوستت نه داریم نه به درد و غمت اهمیت میدهیم

ما فقط از تو کار میخواهیم کار که نکنی فقط باید درد و زجر بکشی و بمیری

حق هیچ کدامتان از همه زجر نبود اما برای من فقط خودم مهم هستم